انسان
و آنگاه گفت تا باشی...
و تو زاده شدی و من زاده شدم!
من زاده گدازه های تکفیرم
معشوق زائده های تزویرم
مفلوک ثانیه های تکثیرم
مشکوک بر دلیل تکبیرم
آری انسانم انسان!
انسان 21 قرن پس از میلاد مسیح مصلوب که خود بر صلیبش کشیدم و خود میلادش مبدا زمان
حضورخویش...
و خود نوح رهانیدم از طوفان
و ابراهیم را درآتش افکندم
و او که فرقش بر محراب شکافتم و شیعه او گشتم
و او که تشنه زمین ز خون تازه گلویش سیراب کردم و مویه کنان سینه زنان بر سر کوفتم...
آری انسانم ،انسان!
انسان پوک پوچ بی معنی!
شاهکار خدا و تنها شکاک در او!
و اکنون غنوده بر فضولاتم منتظرم،
منتظریم!
مصلح به صلاح خویش!
قائم در راه است تا با او چه کنیم!؟
نوید1378
خاطرات مرده شور ِ مرده! (1)
یادداشتهای یک دیوانهء شاعر!
◘ شاخ در میارم که پر در آوُردی !
"ماده کبوتر" که مرد
من نمردم !
شاید خوشبخت شی...
◘ بابا... طاهر...
بابا... عریان ...
بابا ... نان... چی!؟
بابا که نان ندارد!
نان هم بابا ندارد!
بابام خودش میگه:
" بی پدر ! ، غمِش ما رو کُشت !"
◘ بابا نان نداااارد
تازه ، دندان هم ندارد!
مثل ِ من...
راستی !
شیر ِ خشک ، سیری چند؟!
◘ آهای سهراب...
کفشای گِلی تو
باز تو آبِ رودخونه جا گذاشتی ؟!
بازم گل بازی...؟!
اگه تهمینه بفهمه...
رستم بابا تو در میاره!
◘ گریه نکن حالا...
بیا...
تا تو این سیب و پوست بکنی
من دو سه تا گاز ِت بگیرم!
آخه دارم دندون در میارم...!
◘ اِ اِ اِ ...
چینی ها رو شکستم ؟
تنهایی !
سینه مال، سینه مال رفتم
نرم و آهسته... !-
چقدر غُر زدی؟!
همشون تَرَک داشتن دیگه...
هان!
فدای سرم؟!
خوب، باشه !
◘ زندون!؟
نه بابا !
همه جا رنگِ یاس ِ
یاسیه !
خودم شمردم
یه یاسی ، دو یاسی ،...
نترس بابا!
ده تا هم نمیشن روی هم
چه برسه به "..."...
◘ ده ، بیست ، سی ....
ساله!
چهل سالگی در راه
آی که پنجاه رفت و در خوابی
راستشو بگو
چی چی رو می خوای دریابی؟!...
◘ ها!؟
مرده شور بِبَرَ تم !
من که خودم همش خودمو می برتم !
غصه خوردی...!؟
تو هم بیا !
ورای واژه ها
از آخرین حضور ماهی گذشت ، سالی نو شد و من سالی كهنه تر شدم .
همه را بر من ببخش! كه تنها تویی مرا امید بخش...
از کجا آغاز شد
این شعر ناتمام !؟
تنها تو می دانی
که اینچنین قلم میزنی مرا...
دستهای دعا
امیدی به فرصتی است
تا شاید
به "نیکی" ویراستش کنم .
************************************************
روزه سكوت را به نام تو افطار می كنم...
نامت اسم ِ رمز ِ شب بود
ورد بر لبانم
_ کلید ِ هر بسته دری _
که جادویی کیمیا را می مانست
تا تمامی ِ لحظه های مرده ام را
به امید زنده کُنَد ...
ای نامت نوای اسم اعظم
مسیحای من !
به تو تنها دمی مانده
دمی دیگر
در من
بِدَم...
***************************************************
فاتحه ها را تو بخوان ، یاسین ها را من خوانده ام...
در وانفسای گامهای افتاده از نفس
سنگین کوله بار کلامِ گفته را
بر دوش می کشم
و ثقل ِ کلماتِ ناگفته را
که بر شانه هایم بیشتر سنگینی می کند...
از پسِ هر گام سنگی در پس
و پیشِ هر گام سنگی در پیش
بر این گُسترده گورستان ِ سرد
خود را
بر شانه های تو بر دوش می کشم...
خاکستانی آنقدر تاریک
که شب تاب ها - این کِرم های روشنفکر –
تنها چراغ داران اند
و شعور ِ شعر را
در تابوتِ واژه ها
از شکستن ِقاموس
تا هتکِ ناموس
دهان به دهان می چرخانند ...
مشایعان به تشییع ِ خویش آمده اند!
کافیست ، سنگها را
به تعدادِ یکایکشان
شماره کُنی...
و بهار در راهست
كلام اول:
اندیشه ها
زهدان نطفه های کلامند
تا شعرها
از پس همبستری واژه ها
زاده شوند
و سیاهه هایی گردند
بر بستری سپید
و بِبالند
تا آسمانِ اندیشه ها...
كلام دوم :آنقدر هست كه ناگفتنم بهتر است...
واژه ها درونم لبریز می شوند
اما بیرون نمی ریزند...
غلیانشان را در گلو بغض می کنم
بر تارهای حنجره زنجیر بسته اند
صدا را به سیاستگاه می برند
و کلمه را به مسلخ
و سرود را به قتلگاه...
به ستوه آمده از تورّق هزارتوی خویش
به جست و جوی روزنی
خود را در آینه تکرار می کنم
آینه
تبلور واژه ی غارت می شود...
من
حتی عریانی ام را هم
به عاریت گرفته ام....
كلام سوم:
قندیل ها آب می شوند
و بنفشه ها
نفس های سبزِ زمین را می شمارند
گلدان های سُنبل و سنبله های جوانه زده
_ جوششی دیگر..._
سیر و سركه وُ سكه وُ سیب
ما وُ كتاب وُ آیینه وُ آب
سرخی ماهی و تنگنای تُنگ
بر سفره های تكرار...
شادزی به مهر ...
از هر دری...
در این دو سه ماهی كه از غار چندساله ام به در آمده ام آنچنان فضاهای متفاوتی را دیدم كه سرگیجه ام گرفت... . یكی از شكستن قاموس كلمات می گوید به نوآوری ، یكی پرده دری رواج می دهد به نام شعر اوانگارد! وان یكی مارا شعار می خواند و بزرگواری به هشدار كه زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد!
آنسوتر چشم و لب و غمزه و جام و یار و گل و بلبل و سنبل و به به و چه چه و لاك و سِرِلاك و...
اما نسل جدیدی از شاعرانم در زایشند كه بارقه های امید می افروزند . می گویی نه! بخوانشان ...
*********************************************************
هجوم ولیمه ها در حلقومت آوار می شود
و جیغ ِتیغ
بر سنگِ سیاه مَذبَح
پروارتر می کُنَدَت!...
اندیشه
پای منبری
به قهوه ای قجری میهمان می شود
و درد
و مرض
و آلزایمر...
" تاریخ" و آلزایمر...
و تمامی قرونِ نشئگی
که تشنگی ها و گشنگی ها را از یادت برده اند
در تقلای قاشق و قاتق...!
و کاسه ای
که هر از گاه ولیمه ای در آن آوار میشود...
جهان بر سرت آوار می شود
و آوارگی
بر سرت آوار می شود...
و هنوز هم
تنت داغ است......!..!
*********************************************************************************
قرار بود نوید عزیزم زحمت این پُست را بكشد كه نشد ! و باید مرا دوباره تحمل كنید!
" كم نیستند كه پارس و پارسی را تنها پارس كرده اند و به استخوانی خاموشند "
من نهاوند را چندباره زیسته ام
رستم وار
و نه فرخ زاد
خسته از زنجیرهایی که خود به پای خود کردم
و رفیقم
و همسنگرم...
زیر هجومِ تازی و تازیانه !
بر فراز خلیج
_خلیج عربی!! _
که در سواحلش
طعم تُردِ دخترکان پارسی
لابه لای دندانها
خلال می شود...!
و در پایان پیامكهایی كه بین من و نوید بود و نتیجه اش شد این:
كنكور چهار گزینه ای:
دیوان شعر و دیوانه شاعر !، رستم كو؟
الف- رستم خوابه، رستم خوابه
ب - رستم دیگه چیه !؟؟
ج- الف و ب
د- ...
جهت پاسخ به ادامه متن مراجعه فرمایید.
برزخ...
و سپاس لحظاتی كه با من همراه می شوی...
◘در برزخی آونگ
مملو از عشق!
سرشار از نفرت!
به تمامی آدمی بودیم
نیمی فرشتگی
نیمی دیو...
ایستاده بر استوایِ جهان
پشت به آفتابِ گرمی بخشِ مهربان
_ به انتظار طلوع شب _
رشد سایه هامان را نظاره گریم...
◘ ما
نیمی فرشتگی ، نیمی دیو
سفر آغاز کرده از ازل
به جستجوی ابدیتی بی نشان
خسته راه
به ناکجا آمده ایم
تا لَختی/ فقط لَختی /
بیاسائیم
و برویم
باز به ناکجایی دیگر
برویم...
◘ ما
نیمی فرشتگی ، نیمی دیو
گاهی ، هر از گاهی
که خاطره هامان را مرور می کنیم
به یادمان هست
سوار بر زورق های کاغذی اوراق دفاترمان
آب هفت دریا را پیموده ایم
بی آنکه ستاره ای را در آسمان
تشانی کرده باشیم...
یادمان هست
در عبور از هر کویر
همراه ناله های باد
هم آوای گلوی کوزه ها
رُباعی خوان گذشته ایم
با کوله باری از شعر ، _همه به طعم شیر_
و همه کودکانی را بخشیده ایم
که طعم شیر برایشان خاطره ای بوده دور
در خشکی پستانهای مادرانشان...
یادمان هست
شماره گامهامان را در تخته سنگهای کوههای تمامی جهان
از پس تمامی صعودها و فرودهامان
به ثبت رسانده ایم
در ذره ذره های خاک،ریگ،علف و گیاه
در عبور از تمامی دشتهای هموار و ناهموار...
◘ ما
نیمی فرشتگی ، نیمی دیو
نیمه شبی سرد و زمستانی
بر مسیری پوشیده از برفهای بکر
در سیّالیتی مرطوب
که میهمان سینه های خسته مان می کنیم
میان بخار نفس هامان
پی کشف ابدیتی بی نشان می رَویم
و می رَویم
تا آنجا که لختی
فقط لختی
بیاسائیم و دیگر بار...
ما !
نیمی فرشتگی
نیمی
دیو...
**********************************
روزهای عجیبی است ! اصلا روز گار عجیبی است و عجیب تر آنكه تعجبی را بر نمی انگیزد...!
تمامی دندانهایم را
با سنگهای میان لقمه هایم
جویده ام...
گرسنه ام...!
فرعون مرا لابه لای چند گاو لاغر شمرد
تا به خواب رفت...!؟
پاهای لنگ من
خوابِ سنگین سنگ را
تا به گودال سنگسار
به تعبیر رفته اند...
راز گل رز
خیلی سال پیش یعنی تقریبا 20 سال پیش پدر بزرگم موقع عید چند تا نهال اورد وتو حیاط خونه ما كاشت.اون این كارو تقریبا برای همه بچه هاش كرده بود اخه خونشون یك حیاط بزرگ داشت وهرسال تعدادی نهال وگل و میبرد تو باغچه های دیگران میكاشت
اونسال برای ما چند تا نهال رز اورده بود.یكی از اون نهالها رو هم اورد وگذاشت تو باغچه ای كه من بهش میرسیدم.مدتی گذشت واین نهال كه قیافش از دو تكه چوب كنار هم تشكیل شده بود هیچ رشدی نكرد .حتی برگ هم نداد.
یك روز كه تو حیاط با باغچه مشغول بودم پدرم اومد ایستاد یكم نگاه كرد وگفت:این نهالی هم كه بابابزرگ اورده نگرفت باید درش بیارم.یه دفعه به من برخورد انگار به بابابزرگ توهین شده بود.اخه من خیلی بابابزرگم و دوست داشتم همیشه یك احساس خوبی وقتی پیشش بودم داشتم البته اونم خیلی منو دوست داشت.بگذریم...
یك دفعه به خودم اومدم یك نگاه به گل رز كردم به شاخه هاش دست زدم سر شاخه هاش خشك بود ولی وسط شاخه هاش نرم بود معلوم بود هنوز خشك نشده.با خودم گفتم هر طور شده نمیزارم بابام درش بیاره.البته فكر كنم یكمی هم احساس عذاب وجدان داشتم چون فكر میكردم خودم دربارش كوتاهی كردم.
خلاصه از روز بعد هر وقت از مدرسه میومدم شلنگ آب و میكشیدم وبه گل رز آب میدادم.البته همیشه موقع اب دادن همونجا مینشستم.دورشو یكمی گود كردم تا آب بیشتری بمونه واب بیشتر بره تو زمین.اینوهم بگم با ش صحبت میكردم مثل یه بیمار باش رفتار میكردم.
نمیدونم چقد گذشت كه من هر روز اب میدادم به گل كه نامید شدم وبا خودم فكر كردم كه پدرم راست میگه فكر كنم دو روزی بهش سر نزدم .بعد دو روز سر ظهر با خودم گفتم كه یك سری بهش بزنم وقتی رفتم دیدم......
گل جوونه زده بود.......
از خوشحالی پریدم هوا داد زدم رفتم تو خونه به مامانم گفتم به خوا هرم هم جریان و كامل گفتم خواهرم هم اومد دید.فكر میكردم گل بهم جواب داده...
خلاصه گذشت ومنم به گل مرتب اب میدادم كم كم رشد كرد بوته بزرگی نبود ولی من خوشحال بودم...تا اینكه غنچه داد وخواهرم یك روز با خوشحالی اومد بهم گفت گل باز شده.دویدم و رفتم ...باورم نمیشد. گلی كه تمام مدت فكر میكردم یك گل سرخ معمولی گلی داده بود با گلبرگای مخملی قرمز جیگری متمایل به مشكی باور كنید الانشم بعد اینهمه مدت وقتی به گل فروشیها میرم دنبال همچین رنگی ام ولی ندیدم....
خلاصه این گل بود .پدر بزرگ كه فوت كرد وقتی میرفتیم سر مزارش اگه این گل رز، گل داشت یك شاخه می بردیم.اخه جالبه این گل همیشه فقط یك گل میداد، من دوتایی ندیدم.
سالها گذشت من نوجوون بودم توی شهر دیگه ای درس میخوندم گاه گاهی وقتی میومدم یك سری به گل میزدم.
كم كم درگیر مشكلاتی شدم كه مسیر كلی زندگیمو تغییر داد.اصلا فراموشش كردم چون اینبار خودم بودم كه داشتم خشك میشدم.
گذشت نزدیك 5 یا 6 سال اوضاعم بهتر شد.یك روز یاد این مسئله افتادم پا شدم رفتم به گل سر بزنم .....
نبود......
نبود....
پدرم درش اورده بود.خیلی از دستش ناراحت شدم اما چند وقت پیش وقتی تصمیم گرفتم اینارو بنویسم به این فكر كردم كه شاید سرما خشكش كرده...
هرچه بوده اگه من یادم میموند همه یادشون میموند چون وقتی از پدرم سوال كردم گل رز كو گفت كدوم گل؟
حتی اگه زنده بوده ودراوردنش بازم تقصیر خودم بوده.حتی اگه به كس دیگه ا ی دادنش تا تو باغچش بكاره
شایدم اون زمانی كه من داشتم خشك میشدم اون زودتر خشك شد....
نمیدونم هر چی بود تقصیر من بود.
فكر میكنم روح گل رز كجاست؟ایا منو میبینه؟
احجام هندسی...!
از فاصله ای بعید
همواره مرا می نگری
در تقاطع خطی عمودی
و خطی افقی...
آنک
لمسِ ماشه و
قلب شعر
که سوراخ می شود...
***
◘دردِ محور دارم
زانگاه که در شعری زاده شدم
نقطه ای
بی مختصّات
در صفحه ای که تنها دو بُعد دارد
و زورکی در آن چپانده شده ام
_ و صفحه
تنها دو بُعد دارد _
کمر بندم شکمم را می فشارد!
و دکمه انتهای یقه ام / گلویم را می فشارد
و دستبندم......
در چهار دیوار سلّولی
ارتفاع یافته ام...
◘ خطی بی معادله ام
در زایشگاهِ شعر آبستن
و حجمی از اشکال ِهندسی
در تلاشِ زایمانی بی درد!
تلیسه وار
دردِ شاعری می کشند شاعرانِ بی درد!
و من بی شکل می شوم
آنقدر بی شکل
که در مقیاسِ هندسه ات
نمی گنجم!
بی تو
بی تو همش تو دلم رخت می شورن؛
بی تو شب سرد، بی تو حالم اصلا خوب نیست.
مثل یك پرنده كه وسط پرواز تازه یادش میاد پرواز بلد نیست و با مغز به زمین
می خوره.
از بی تویی میترسم....
تبلیغات