رودخانه غمگین ؛رودخانه خشمگین.
كه زمزمه اش پر است از فاضلاب كارخانه مجاور...
شاید سر به طغیان بردارد
بل هضم كند كار خانه مجاور را.
حرف
پرواز
روزها به چه سمتی در حر كتند.
ولی
میدانم كه پیش ازآن
تمام دشمنانم را كشته ام.
2:میدانم كه روزی هفت تیری را به سمت شقیقه ام خواهم گرفت
و از تنها چیزی كه میترسم
این است كه
پیش از آن
تمام دشمنانم را نكشته باشم.
مریم
(چگونه شعری برای تو میتوان نوشت که تو خود شعری)
برای تو می نویسم
وعطر گیسوانت...
..گرمای تنت که خون را در رگهای این مرد یخی جاری میکند.
برای چشمانت
وبرق کودکی نهفته در خیره گی شان...
..خنده هایت
که شکوفه ها را
بر تن درختان زمستان می گشاید
وآغوشت
که نم نم باران است
بر سبزه های نازک بهار..
برای تو می نویسم
که حریری که نازکی
همچون خیال من
که اگر برنجی
خواهم مرد...
برای تو مینویسم
ای عزیز ترین روزها و شبهایم...
عاقبت
ماموران شهرداری
به حلقه ای
گرفتند و بردند
ماده سگی را که به حیاط خانه مان پناه آورده بود
و
توله ای را که زاییده بود
برای مرگ آرام...
به جرم اینکه پارس میکردند
به بچه های تخس همسایه
وقتی با سنگ میزدندشان.
مادرم دلش شکست
ومن
گریه...
نکردم.
انسان
و آنگاه گفت تا باشی...
و تو زاده شدی و من زاده شدم!
من زاده گدازه های تکفیرم
معشوق زائده های تزویرم
مفلوک ثانیه های تکثیرم
مشکوک بر دلیل تکبیرم
آری انسانم انسان!
انسان 21 قرن پس از میلاد مسیح مصلوب که خود بر صلیبش کشیدم و خود میلادش مبدا زمان
حضورخویش...
و خود نوح رهانیدم از طوفان
و ابراهیم را درآتش افکندم
و او که فرقش بر محراب شکافتم و شیعه او گشتم
و او که تشنه زمین ز خون تازه گلویش سیراب کردم و مویه کنان سینه زنان بر سر کوفتم...
آری انسانم ،انسان!
انسان پوک پوچ بی معنی!
شاهکار خدا و تنها شکاک در او!
و اکنون غنوده بر فضولاتم منتظرم،
منتظریم!
مصلح به صلاح خویش!
قائم در راه است تا با او چه کنیم!؟
نوید1378
....
جیفه متعفن فجری نابكار را
آغشته به كا فور كلمات
پیچیده در كفن حیل
مزورانه بر دوشمان میكشند
وما
همه مان غرق شده ایم
پیش از انكه كشتیهایمان غرق شوند.
عدالت
مهران
خنده هایت شادیست بی حساب برای جان پر دردم,
آرامش است و تسکین...
و جرم سیگاری که بر روی دندانهایت نشسته تا زنگار از دل ما بزداید,
در روزگاری که کسی, کسی را یاور نیست...
چون اناری ساده با دلی خونین
که شکوه نمیکنی از جفای ما,
در روزگاری که بخشش افسانه است.
طنین صدایت با خس خسی که محصول هجوم اطراف است؛
خانه باغی گرم را ماند در میان برف زمستان
با اجاقی سرخ که امنیت است...
(چگونه مرگ میتواند از تو تنها گودالی را پر کند...)
توضیح:جمله داخل کمانه متعلق به مرثیه اقای رضا بروسان است.
1387 navid ebrahimzadeh pirshahid
پارتی زان
باخنجری برهنه
و پیراهنی كه دكمه های گریبانش باز است
با دستی گناه آلود و
حنجره ای سرخ از قلیان خون و صدا...
دشمنانم را می طلبم.
از گوشه و كناری نامعلوم
تیرهای زهر خند
از زاویه چشمانی مكار
پیراهنم را هزار تكه میكند...
و در مغزی كه از هم میپاشد آخرین فكر این است:
چگونه میشود با دشمنی جنگید كه حتی نمی دانی كیست؟
راز گل رز
خیلی سال پیش یعنی تقریبا 20 سال پیش پدر بزرگم موقع عید چند تا نهال اورد وتو حیاط خونه ما كاشت.اون این كارو تقریبا برای همه بچه هاش كرده بود اخه خونشون یك حیاط بزرگ داشت وهرسال تعدادی نهال وگل و میبرد تو باغچه های دیگران میكاشت
اونسال برای ما چند تا نهال رز اورده بود.یكی از اون نهالها رو هم اورد وگذاشت تو باغچه ای كه من بهش میرسیدم.مدتی گذشت واین نهال كه قیافش از دو تكه چوب كنار هم تشكیل شده بود هیچ رشدی نكرد .حتی برگ هم نداد.
یك روز كه تو حیاط با باغچه مشغول بودم پدرم اومد ایستاد یكم نگاه كرد وگفت:این نهالی هم كه بابابزرگ اورده نگرفت باید درش بیارم.یه دفعه به من برخورد انگار به بابابزرگ توهین شده بود.اخه من خیلی بابابزرگم و دوست داشتم همیشه یك احساس خوبی وقتی پیشش بودم داشتم البته اونم خیلی منو دوست داشت.بگذریم...
یك دفعه به خودم اومدم یك نگاه به گل رز كردم به شاخه هاش دست زدم سر شاخه هاش خشك بود ولی وسط شاخه هاش نرم بود معلوم بود هنوز خشك نشده.با خودم گفتم هر طور شده نمیزارم بابام درش بیاره.البته فكر كنم یكمی هم احساس عذاب وجدان داشتم چون فكر میكردم خودم دربارش كوتاهی كردم.
خلاصه از روز بعد هر وقت از مدرسه میومدم شلنگ آب و میكشیدم وبه گل رز آب میدادم.البته همیشه موقع اب دادن همونجا مینشستم.دورشو یكمی گود كردم تا آب بیشتری بمونه واب بیشتر بره تو زمین.اینوهم بگم با ش صحبت میكردم مثل یه بیمار باش رفتار میكردم.
نمیدونم چقد گذشت كه من هر روز اب میدادم به گل كه نامید شدم وبا خودم فكر كردم كه پدرم راست میگه فكر كنم دو روزی بهش سر نزدم .بعد دو روز سر ظهر با خودم گفتم كه یك سری بهش بزنم وقتی رفتم دیدم......
گل جوونه زده بود.......
از خوشحالی پریدم هوا داد زدم رفتم تو خونه به مامانم گفتم به خوا هرم هم جریان و كامل گفتم خواهرم هم اومد دید.فكر میكردم گل بهم جواب داده...
خلاصه گذشت ومنم به گل مرتب اب میدادم كم كم رشد كرد بوته بزرگی نبود ولی من خوشحال بودم...تا اینكه غنچه داد وخواهرم یك روز با خوشحالی اومد بهم گفت گل باز شده.دویدم و رفتم ...باورم نمیشد. گلی كه تمام مدت فكر میكردم یك گل سرخ معمولی گلی داده بود با گلبرگای مخملی قرمز جیگری متمایل به مشكی باور كنید الانشم بعد اینهمه مدت وقتی به گل فروشیها میرم دنبال همچین رنگی ام ولی ندیدم....
خلاصه این گل بود .پدر بزرگ كه فوت كرد وقتی میرفتیم سر مزارش اگه این گل رز، گل داشت یك شاخه می بردیم.اخه جالبه این گل همیشه فقط یك گل میداد، من دوتایی ندیدم.
سالها گذشت من نوجوون بودم توی شهر دیگه ای درس میخوندم گاه گاهی وقتی میومدم یك سری به گل میزدم.
كم كم درگیر مشكلاتی شدم كه مسیر كلی زندگیمو تغییر داد.اصلا فراموشش كردم چون اینبار خودم بودم كه داشتم خشك میشدم.
گذشت نزدیك 5 یا 6 سال اوضاعم بهتر شد.یك روز یاد این مسئله افتادم پا شدم رفتم به گل سر بزنم .....
نبود......
نبود....
پدرم درش اورده بود.خیلی از دستش ناراحت شدم اما چند وقت پیش وقتی تصمیم گرفتم اینارو بنویسم به این فكر كردم كه شاید سرما خشكش كرده...
هرچه بوده اگه من یادم میموند همه یادشون میموند چون وقتی از پدرم سوال كردم گل رز كو گفت كدوم گل؟
حتی اگه زنده بوده ودراوردنش بازم تقصیر خودم بوده.حتی اگه به كس دیگه ا ی دادنش تا تو باغچش بكاره
شایدم اون زمانی كه من داشتم خشك میشدم اون زودتر خشك شد....
نمیدونم هر چی بود تقصیر من بود.
فكر میكنم روح گل رز كجاست؟ایا منو میبینه؟
بی تو
بی تو همش تو دلم رخت می شورن؛
بی تو شب سرد، بی تو حالم اصلا خوب نیست.
مثل یك پرنده كه وسط پرواز تازه یادش میاد پرواز بلد نیست و با مغز به زمین
می خوره.
از بی تویی میترسم....
دیكتاتور بزرگ
پوریا خاكستری(كّرو)
پوریا خاكستری متولد 11 آذر ماه 1369شهرستان بجنورد است كه با وجود سن كم و قرار گرفتن در نسلی متفاوت آغاز نسبتا خوبی در شعر داشته است.امیدواریم در آینده ای نزدیك شاهد كارهای بیشتر وبهتری از او باشیم.در زیر نمونه ای از كارهای پوریا را آورده ایم.به امید موفقیت بیشتر برای او وتمام نسل جدید.
گاه اندیشه یك كلاغ بر سپیدار ذهنم چنگ میكشد.
به آدم فكر میكنم وسگ
واحساس میكنم زندگی این دو چقدر شبیه هم است.
باز كفشهایم زندگی را یادم می اندازد
و بوی گند جورابهایم به من میگوید كه
مادرم
چقدر میترسید تنها پسرش شاعر شود.
زندگی هر روز به من میگوید كه برای "موسی كو تقی"ها دانه ریختن كافی نیست.
تصمیم دارم بالای چنار برای خود خانه ای بسازم
وزنی بگیرم كه مهریه اش هفتاد بوسه باشد.
به جای فرش چینی از جنوب شاخه خرمای وطنی پهن كنیم.
كلی بچه خواهیم اورد...
بگذار همه عا لم بگویند:چقدر بی فرهنگ!
اصلا به ما چه زمین دارد از زور آدمها می تركد،
ما روی چناریم!
همسایه من كلاغ پیریست كه هر از چند گاهی،
آش صابون دزدی می پزد...
آه چه خواب خوبی...
لعنت به خروس!
2
برادرانم
سلام
سالهاست فراموش كرده ام ، میشود سوار خر هم شد.
سالهاست فراموش كرده ام،
دیروز باهم عهد بستیم تا ابد عاشق باشیم.
من،
امروز،
آنگاه كه به یاد میاورم لبخندهایتان را،
سزاوار نفرین میشوم.
امروز مرا برای مومیایی كردن به غرب بردند
و من با چشمهای خود دیدم؛
هیچ كس برایم دستمال سرخی راتكان نمی داد...
روزهای سختیست برادرانم:
هیچ سگی وطنش را نمی شناسد،
هیچ مرزی نیست.
مردان مسلمان برای دیدن رقص دختران عارف به معابد بودایی
میروند.
مسیح برای خوردن شراب عید پاك به مسجد میرود.
فتعلیشاه حوس زن قفقازی كرده.
برادرانم...!
چه خیال پوچی !
برای كسی كه هرگز برادری نداشت...
توضیح:املای فتحعلیشاه به عمد غلط است.
خالی
1
در سكوت امشب،
بی سكوت تر از همیشه،تمام انسانهای روی زمین را شماره كردم.
حاصل چیزی جز یك نبود!
ایمان
و تو بدان كه
خدا مرده است،
شیطان مرده است،
وتو هم باید مرده باشی
تا حقیقت زنده شود...
و تو بدان كه
خداوند زنده است،
شیطان زنده است ،
وتو هم باید زنده باشی
تا حقیقت بمیرد.
...
در پیاده روهای این شهر خاكستری،
من در تنگ بلور خویش
ازمیان انسانهای خاموش این شهر شلوغ میگذرم...
...
لب تا لب دریا موج است...
آدمهای ایستاده،
آدمهای ترسیده،
آدمهای گریزان،
و این تنها شمشیر است كه به نامهربانی،
حكم خواهد كرد.
تهدید
به متر سك بگویید:
دیگر فرقی نمیكند كه كلا هش را بر دارد،
یا نه
وقتی كه ،
كلاغان نورّس و
عقابان كهنسال ،به میهمانی باغ دعوتش میكنند.
شكاف
پسرك دهاتی فحش میدهد دوره گرد ارزان فروش را
وقتی كه آمدنش،
پاره میكند؛
رویای قدم زدن بادختر ستاره تلویزیون را.
خالی
مثل یك انباری قدیمی بی در و پنجره ،
پُِِرم از زه های زنگ زده پنجره های شكسته،
پُرم از اهن پاره...
پرم از خالی...!
1387
من و تو
من و تو ، دو خط موازی در امتداد هم ...
همه خواهند دید كه در بی نهایتی نه چندان بعید به یكدگر خواهیم رسید...
اما فقط من وتو میدانیم (همیشه فاصله ای هست)...
من وتو دو خط موازی در امتداد هم...
دكل
دكل دكل دكل كه به تو نزدیك میشوم....
جاده مرا به خودم میاورد.
دیگر چه جای حرف وقتی كه تنهایم.
حالا این دكلها نه مرا به چیزی نزدیك میكند،
نه از چیزی دور.
حالا فقط دكلها را میگذرانم...
ساحل
کودکیمان که به سر رسید،
کلاغه هنوز راه خانه اش را پیدا نکرده بود.
بالا که رفتیم ماست نبود .
بر زمین هم که خوردیم و تکه تکه شدیم ، دوغی در کار نبود.
ولی قصه ما همچنان از ابتدا تا به انتها دروغ دروغ بود.
نوید ابراهیم زاده پیرشهید1381
تابو
ما به آسمان چشم دوخته بودیم واو در بستر پست حقارتش،
رویای پرواز را از سر میگذراند.
ما به آ تش دل بسته بودیم واو اسیر جذبه پر التهاب آهن بود.
ما در برابر خدایی سر فرود آورده وگردن به تیغ سپرده و او هماغوشی شبانه اش را،
هماغوشی،
ازخدا گونه ای دیگر طلب میکرد.
ما فریاد برمیاوردیم و سکوت اجدادمان را دشنام می گفت.
خدا را!خدا را، تنها که باید ایینه ای طلب کنیم.
نوید ابراهیم زاده پیرشهید
گرگ
گرگ میخندد،
گرگ میگرید
گرگ می خزد ،میبوید،میلولد.
پوستش چقدر لطیف است گرگ و دندانهایش چقدر زیبا...
راستی گرگ میدانی چقدر دوستت میدارم؟
کاش میدانستی ،ای کاش...
و گرگ ارام به سینه ام پنجه میکشد...چه لذ تی...واه یک لحظه !
چقدر ناخنهایش با گوشتم مانوسند
و دندانهایش چقدر سفید،زیبا،
لبانش سرخ زیبا،
سرختر ،زیبا تر...
کاش پیشتر از این میدانستم رنگ خون قلب من اینگونه برازنده لبهای توست گرگ !
و گرگ کاش میدانستی چقدر
دوستت میداشتم.
نوید ابراهیم زاده پیرشهید1381
تبلیغات