و بهار در راهست
كلام اول:
اندیشه ها
زهدان نطفه های کلامند
تا شعرها
از پس همبستری واژه ها
زاده شوند
و سیاهه هایی گردند
بر بستری سپید
و بِبالند
تا آسمانِ اندیشه ها...
كلام دوم :آنقدر هست كه ناگفتنم بهتر است...
واژه ها درونم لبریز می شوند
اما بیرون نمی ریزند...
غلیانشان را در گلو بغض می کنم
بر تارهای حنجره زنجیر بسته اند
صدا را به سیاستگاه می برند
و کلمه را به مسلخ
و سرود را به قتلگاه...
به ستوه آمده از تورّق هزارتوی خویش
به جست و جوی روزنی
خود را در آینه تکرار می کنم
آینه
تبلور واژه ی غارت می شود...
من
حتی عریانی ام را هم
به عاریت گرفته ام....
كلام سوم:
قندیل ها آب می شوند
و بنفشه ها
نفس های سبزِ زمین را می شمارند
گلدان های سُنبل و سنبله های جوانه زده
_ جوششی دیگر..._
سیر و سركه وُ سكه وُ سیب
ما وُ كتاب وُ آیینه وُ آب
سرخی ماهی و تنگنای تُنگ
بر سفره های تكرار...
شادزی به مهر ...
مهران
خنده هایت شادیست بی حساب برای جان پر دردم,
آرامش است و تسکین...
و جرم سیگاری که بر روی دندانهایت نشسته تا زنگار از دل ما بزداید,
در روزگاری که کسی, کسی را یاور نیست...
چون اناری ساده با دلی خونین
که شکوه نمیکنی از جفای ما,
در روزگاری که بخشش افسانه است.
طنین صدایت با خس خسی که محصول هجوم اطراف است؛
خانه باغی گرم را ماند در میان برف زمستان
با اجاقی سرخ که امنیت است...
(چگونه مرگ میتواند از تو تنها گودالی را پر کند...)
توضیح:جمله داخل کمانه متعلق به مرثیه اقای رضا بروسان است.
1387 navid ebrahimzadeh pirshahid
پارتی زان
باخنجری برهنه
و پیراهنی كه دكمه های گریبانش باز است
با دستی گناه آلود و
حنجره ای سرخ از قلیان خون و صدا...
دشمنانم را می طلبم.
از گوشه و كناری نامعلوم
تیرهای زهر خند
از زاویه چشمانی مكار
پیراهنم را هزار تكه میكند...
و در مغزی كه از هم میپاشد آخرین فكر این است:
چگونه میشود با دشمنی جنگید كه حتی نمی دانی كیست؟
از هر دری...
در این دو سه ماهی كه از غار چندساله ام به در آمده ام آنچنان فضاهای متفاوتی را دیدم كه سرگیجه ام گرفت... . یكی از شكستن قاموس كلمات می گوید به نوآوری ، یكی پرده دری رواج می دهد به نام شعر اوانگارد! وان یكی مارا شعار می خواند و بزرگواری به هشدار كه زبان سرخ سر سبز می دهد بر باد!
آنسوتر چشم و لب و غمزه و جام و یار و گل و بلبل و سنبل و به به و چه چه و لاك و سِرِلاك و...
اما نسل جدیدی از شاعرانم در زایشند كه بارقه های امید می افروزند . می گویی نه! بخوانشان ...
*********************************************************
هجوم ولیمه ها در حلقومت آوار می شود
و جیغ ِتیغ
بر سنگِ سیاه مَذبَح
پروارتر می کُنَدَت!...
اندیشه
پای منبری
به قهوه ای قجری میهمان می شود
و درد
و مرض
و آلزایمر...
" تاریخ" و آلزایمر...
و تمامی قرونِ نشئگی
که تشنگی ها و گشنگی ها را از یادت برده اند
در تقلای قاشق و قاتق...!
و کاسه ای
که هر از گاه ولیمه ای در آن آوار میشود...
جهان بر سرت آوار می شود
و آوارگی
بر سرت آوار می شود...
و هنوز هم
تنت داغ است......!..!
*********************************************************************************
قرار بود نوید عزیزم زحمت این پُست را بكشد كه نشد ! و باید مرا دوباره تحمل كنید!
" كم نیستند كه پارس و پارسی را تنها پارس كرده اند و به استخوانی خاموشند "
من نهاوند را چندباره زیسته ام
رستم وار
و نه فرخ زاد
خسته از زنجیرهایی که خود به پای خود کردم
و رفیقم
و همسنگرم...
زیر هجومِ تازی و تازیانه !
بر فراز خلیج
_خلیج عربی!! _
که در سواحلش
طعم تُردِ دخترکان پارسی
لابه لای دندانها
خلال می شود...!
و در پایان پیامكهایی كه بین من و نوید بود و نتیجه اش شد این:
كنكور چهار گزینه ای:
دیوان شعر و دیوانه شاعر !، رستم كو؟
الف- رستم خوابه، رستم خوابه
ب - رستم دیگه چیه !؟؟
ج- الف و ب
د- ...
جهت پاسخ به ادامه متن مراجعه فرمایید.
تبلیغات