آخر قصه...
معلوم مان نشد
كه كدامین مان
آن یكی بود ، كه بود
و كدامین
آن كه
نبود...
من
كلاغ ِ زالی بودم
گمشده در / زمستانی دور
لا به لای آخرین برفی كه آسمان باریده بود / پنهان
میان ِ دسته ،دسته
كلاغان سپید پوش شهری
كه بر آن / ذغال باریده بود...
من اما سپید نپوشیده بودم
كه تنها كلاغ زالی بودم
در منتهی الیه قصه های جن و پری گُم...
تلخ كام ِهمیشه ی رؤیاهای خام
زیر آسمانی كه بالاترین ِ رنگ هاش / سیاهی بود
و سرخی افق اش را من
پر پر زده بودم...
و افسوس
كه تنها " كلاغ ِ زالی" بودم...
مرا به خاطر بسپار
مثل طعم رگه های آلبالو
لا به لای كاسه ای از برف چال ِ كودكی ات
سُرخ...
تا وقتی بزرگ می شوی
شاید
به خانه
رسیده
باشم...
تبلیغات