سه شنبه 12 آبان 1388
آنتی شعر...!
" ... ابراهیم برخیز
كه گلوی اسماعیل آورده ام
و رؤیایی صادقه... "
و شعر و فرم و ساختار و اتفاق زبانی و ارجاعات درونی و بیرونی و فرامتن و مرگ و مؤلف و خواننده و ... بارت و پلات و كوفت و هزار زهر مار دیگر...
به قهقه میهمانت می كنم یا هق هقی !؟؟ مسأله ای نیست...
مسأله اینست كه از كدام سو نگاهش كنی !
...
من از پیش محكوم حلقه ای مفقوده بوده ام !
چون غارنشینی كه به جادوی نسبیت
از سوراخی
به پسامدرن ِ ذهن كرم خورده ات
رسوخ كرده باشد!
آتشم را افروخته ام
و به دایناسورها می اندیشم...!
محكوم به زنده گی شده ام
در برج های پیش ساخته
طبقات پیش ساخته
دیوارهای پیش ساخته
و ذهن های از پیش ساخته!
دلم برای شاه نشین قدیمی و
بوی كاهگل تنگ است...
نه!
تاریخ من
اشتهایت را تحریك نمی كند
با جهاز هاضمه ای كه تنها دهانی ست و مخرجی
چون ماشین ِ كاغذ خرد كنی
كه با ولعی سیری ناپذیر
رنسانس را می بلعد
وجب به وجب - اروپا را می بلعد
و .... را می بلعد
و رشته نوارهای رنگارنگ را
با پاكوبی شادمانانه ی پیروزی
به سر و روی ما می بارد
در جشن نور افشانی !!
احتراق ِ فسفر در دستور ِ رژیم لاغری
كه سوختن چربی را از جمجمه ات آغاز می كند!
زیستن به الگوی هگل های فرامدرن
در سبك ِ آنتی تز
تا باورت شود :
سنتز ، تنها شیوه ی گیاهان است
زیر لامپ های فلورسنت!
پوست ِ هر چیزی را بخور
و مغز دكارت را ، نجَویده
در مختصات ِ كوچه های بن بست تُف كن!
تا با فشار انگشتی بر حلق ات
نیاكان هضم نشده ات را بالا بیاوری!
و فراموش نكن
كه فهرست ِ اَعلام
تمامی آن چیزی ست كه باید به خاطر سپرد
تا اندیشمندترین مردمان باشی
و " شاعر" ترین شان نیز...
***
خیال ات از شر من آسوده
دوباره پناه برده ام به استكانِ تفألی
تا باز عزلت گزین ِكنج ِ میخانه دلم باشم
مست....
كه حافظ
اعجاز شراب شیراز است و
این یلدا بس دراز
و هنوز
قلندری بیدار نیست!
كه گلوی اسماعیل آورده ام
و رؤیایی صادقه... "
و شعر و فرم و ساختار و اتفاق زبانی و ارجاعات درونی و بیرونی و فرامتن و مرگ و مؤلف و خواننده و ... بارت و پلات و كوفت و هزار زهر مار دیگر...
به قهقه میهمانت می كنم یا هق هقی !؟؟ مسأله ای نیست...
مسأله اینست كه از كدام سو نگاهش كنی !
...
من از پیش محكوم حلقه ای مفقوده بوده ام !
چون غارنشینی كه به جادوی نسبیت
از سوراخی
به پسامدرن ِ ذهن كرم خورده ات
رسوخ كرده باشد!
آتشم را افروخته ام
و به دایناسورها می اندیشم...!
محكوم به زنده گی شده ام
در برج های پیش ساخته
طبقات پیش ساخته
دیوارهای پیش ساخته
و ذهن های از پیش ساخته!
دلم برای شاه نشین قدیمی و
بوی كاهگل تنگ است...
نه!
تاریخ من
اشتهایت را تحریك نمی كند
با جهاز هاضمه ای كه تنها دهانی ست و مخرجی
چون ماشین ِ كاغذ خرد كنی
كه با ولعی سیری ناپذیر
رنسانس را می بلعد
وجب به وجب - اروپا را می بلعد
و .... را می بلعد
و رشته نوارهای رنگارنگ را
با پاكوبی شادمانانه ی پیروزی
به سر و روی ما می بارد
در جشن نور افشانی !!
احتراق ِ فسفر در دستور ِ رژیم لاغری
كه سوختن چربی را از جمجمه ات آغاز می كند!
زیستن به الگوی هگل های فرامدرن
در سبك ِ آنتی تز
تا باورت شود :
سنتز ، تنها شیوه ی گیاهان است
زیر لامپ های فلورسنت!
پوست ِ هر چیزی را بخور
و مغز دكارت را ، نجَویده
در مختصات ِ كوچه های بن بست تُف كن!
تا با فشار انگشتی بر حلق ات
نیاكان هضم نشده ات را بالا بیاوری!
و فراموش نكن
كه فهرست ِ اَعلام
تمامی آن چیزی ست كه باید به خاطر سپرد
تا اندیشمندترین مردمان باشی
و " شاعر" ترین شان نیز...
***
خیال ات از شر من آسوده
دوباره پناه برده ام به استكانِ تفألی
تا باز عزلت گزین ِكنج ِ میخانه دلم باشم
مست....
كه حافظ
اعجاز شراب شیراز است و
این یلدا بس دراز
و هنوز
قلندری بیدار نیست!
تبلیغات