پنجشنبه 17 اردیبهشت 1388
سخنی با "او" و سخنی با " تو"
سلامی دیگر به تو ، باز هم نویدم ننوشت تا من دوباره بنویسم ! پس می نویسم:
" او..."
فَلَك را چون چرخ ِ كوزه گری
" او " كرد
تا سفالینه ای سازد
از منی كه گِل بودم.
سقوط بر زمین ام شكست...
مگر دوباره بَند بَندم را به بند كشَد
به جادوی بندگی
كه " من " می كنم...
******************************************
سخنی با تو :
سخت است سخن از اندیشه گفتن در این روزگار بی منطق ! فلذا این شعر ، به شیوه دیالكتیك گوسفندی! به تمامی گوشتخواران عالم تقدیم می گردد ! ( با پوزش از ساحت تمامی گوسفندان!)
**************************
(الف- تز ! :)
رمه ای بودیم بی خبر از هراس گرگ
که تا چشم باز کرده بودیم
تنها آبشخوری بود و آغُلی
و همیشه نواله ای مُهیا بود
نه گرگ می شناختیم
و نه از غیبت ِگاه گاهِ پروارترین هامان ، پروایمان بود
که دلمان خوش بود
به آبی و آغلی و نواله ای...
رمه ای بودیم رقصان
هر از گاه به ساز چوپانی
و ترسان از عوعوی سگانی
رمه ای بودیم...
(ب- آنتی تز ! :)
آنسوی آبادی بود
حقیقتِ عریانِ تلخ
نهفته در چراگاهِ سبز
در پس ِ تأ لیف های مألوفِ آب و علف
که تنها گواهِ نا بکاری ِ چوپان
حلقوم های دریده
بر لاشه های آویخته از قناره های دکان قصابی بود
در چشمان ِ هیز ِ شکم گنده گان ِ شکم چران
تا سور چران ِ نشخوار و علف
سور و ساتِ سیخ و کباب
در تقدیر ِ سیاهِ گوسفندان باشد...
(پ - سنتز ! :)
بی گمان
تقدیر ِ ناگزیر ِ گوسفندان ، این بود
از پس ِ تعلیف های پرواربند ِ مألوف
با تألیف های آب و عَلَف...!
تا فرصتی دیگر بدرود...
" او..."
فَلَك را چون چرخ ِ كوزه گری
" او " كرد
تا سفالینه ای سازد
از منی كه گِل بودم.
سقوط بر زمین ام شكست...
مگر دوباره بَند بَندم را به بند كشَد
به جادوی بندگی
كه " من " می كنم...
******************************************
سخنی با تو :
سخت است سخن از اندیشه گفتن در این روزگار بی منطق ! فلذا این شعر ، به شیوه دیالكتیك گوسفندی! به تمامی گوشتخواران عالم تقدیم می گردد ! ( با پوزش از ساحت تمامی گوسفندان!)
**************************
(الف- تز ! :)
رمه ای بودیم بی خبر از هراس گرگ
که تا چشم باز کرده بودیم
تنها آبشخوری بود و آغُلی
و همیشه نواله ای مُهیا بود
نه گرگ می شناختیم
و نه از غیبت ِگاه گاهِ پروارترین هامان ، پروایمان بود
که دلمان خوش بود
به آبی و آغلی و نواله ای...
رمه ای بودیم رقصان
هر از گاه به ساز چوپانی
و ترسان از عوعوی سگانی
رمه ای بودیم...
(ب- آنتی تز ! :)
آنسوی آبادی بود
حقیقتِ عریانِ تلخ
نهفته در چراگاهِ سبز
در پس ِ تأ لیف های مألوفِ آب و علف
که تنها گواهِ نا بکاری ِ چوپان
حلقوم های دریده
بر لاشه های آویخته از قناره های دکان قصابی بود
در چشمان ِ هیز ِ شکم گنده گان ِ شکم چران
تا سور چران ِ نشخوار و علف
سور و ساتِ سیخ و کباب
در تقدیر ِ سیاهِ گوسفندان باشد...
(پ - سنتز ! :)
بی گمان
تقدیر ِ ناگزیر ِ گوسفندان ، این بود
از پس ِ تعلیف های پرواربند ِ مألوف
با تألیف های آب و عَلَف...!
تا فرصتی دیگر بدرود...
تبلیغات