یکشنبه 30 فروردین 1388
ورای واژه ها
از آخرین حضور ماهی گذشت ، سالی نو شد و من سالی كهنه تر شدم .
همه را بر من ببخش! كه تنها تویی مرا امید بخش...
از کجا آغاز شد
این شعر ناتمام !؟
تنها تو می دانی
که اینچنین قلم میزنی مرا...
دستهای دعا
امیدی به فرصتی است
تا شاید
به "نیکی" ویراستش کنم .
************************************************
روزه سكوت را به نام تو افطار می كنم...
نامت اسم ِ رمز ِ شب بود
ورد بر لبانم
_ کلید ِ هر بسته دری _
که جادویی کیمیا را می مانست
تا تمامی ِ لحظه های مرده ام را
به امید زنده کُنَد ...
ای نامت نوای اسم اعظم
مسیحای من !
به تو تنها دمی مانده
دمی دیگر
در من
بِدَم...
***************************************************
فاتحه ها را تو بخوان ، یاسین ها را من خوانده ام...
در وانفسای گامهای افتاده از نفس
سنگین کوله بار کلامِ گفته را
بر دوش می کشم
و ثقل ِ کلماتِ ناگفته را
که بر شانه هایم بیشتر سنگینی می کند...
از پسِ هر گام سنگی در پس
و پیشِ هر گام سنگی در پیش
بر این گُسترده گورستان ِ سرد
خود را
بر شانه های تو بر دوش می کشم...
خاکستانی آنقدر تاریک
که شب تاب ها - این کِرم های روشنفکر –
تنها چراغ داران اند
و شعور ِ شعر را
در تابوتِ واژه ها
از شکستن ِقاموس
تا هتکِ ناموس
دهان به دهان می چرخانند ...
مشایعان به تشییع ِ خویش آمده اند!
کافیست ، سنگها را
به تعدادِ یکایکشان
شماره کُنی...
تبلیغات